سيد محمد باقر برقعى

300

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

روز مرگم نيز ناقوسى نخواهد ناله زد * هيچ حتّى شاخه‌اى از حلقه‌ى نيلوفران باز امّا ، تا تو را دارم ، مرا اندوه نيست * شعر ! اى خورشيد شاداب شب غم‌پروران در هواى مهربان تو ، دل من مىتپد * آن‌چنان‌كه قلب فرزندان به مهر مادران مشق عشق هر دوعالم ، يك دوبيتى بيش نيست * عصرى از پرسش در اين و صبحى از پاسخ در آن تا دم آخر ، غزل پشت غزل ، مىنوشتمت * اى شراب سبز ! اى شعر ، اى شكر در شوكران ! با هم بازهم سال نو و سرخوشى و غم باهم * باز تقويم و همان ، عيد و محرّم باهم ما دو از جنس دودنياى غريبيم ، عزيز ! * به چه انگيزه بسازند دوعالم باهم ؟ پاسخى كو ؟ كه خدا نيز نخواهد دانست * راز آميزش فردوس و جهنم باهم بين ما حسّ غريبى است دعا كن مگر او * آشنامان بكند كم‌كم و كم‌كم باهم تب گنگى كه زبان وا كند و سوزاند * هر دو را ، هر دو ، تر و خشك ، مسلّم باهم تو خودت سقف و ستونش شده‌اى ور نه نداشت * دل من تاب دوعالم غم و ماتم باهم نه تو حورى ، نه من ابليس ، بيا تا باشيم * پس از اين مثل دوتا بچّه آدم باهم ! حل اين مسأله را از دل خود باز بپرس * هر تپش پاسخى از نوست كه : باهم باهم شايد شگفت حتى اگر چو صاعقه پر دربياورم * كو ، تا از آسمان تو سردربياورم ؟ شب بىنسيم و پنجره نقاشىام نمود * خود را چه‌سان به شكل سحر در بياورم ؟ آتشفشان لالم و محتاج لرزه‌اى * كز سينه شعله شعله جگر در بياورم نقش هزار دشنه و دل مىتوان شمرد * اين پيرهن ، من از تن اگر در بياورم بااين‌همه ، تو اذن شكوفا شدن بده * تا سر ميان تيغ و تبر در بياورم بر كُنده‌هاى كهنه و خشكم بوَز كه باز * گل‌شعله‌هاى تازه و تر در بياورم كارى است مثل معجزه ، امّا بعيد نيست * من ريشه بين خون و خطر در بياورم